تبليغاتX
ارغنون
 

این جهان روایت شکسته

فریادی در گلوست و

 شرنگ انتظار

وقتی که درد و ترس و اندوه

پایان زیباترین واژه ها شود

و طرح گیج لبخند پشیمانی

روی چهره ها بهانه

نوشتن ترانه ها

الهه الهام

گریبان سکوت را

سرشار از آوای وای میکند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:51  توسط فرزاد بهادر  | 

 

ما همه زاده مهریم و اگر  تو به من مهر کنی   منکه مهرم به تو  جاویدان است

چتر فرددوس برین را به سرم خواهم داشت

 بذر ایثار و محبت به زمین خواهم کاشت

با من از قهر مگو  من سرا پا همه از آشتی ام

تو اگر با دل من قهر کنی  دل من می میرد لطف تو مثل نم بارانی است

که تف حادثه را میگیرد

من بیادت سبزم  با تو گلبارانم

من باندیشه نیک  با همه نیکیها همه جا پا بندم  و باین باور بی شایبه ایرانی

سرخوش و خرسندم

من درون دل خود  مزرعی دارم سبز بستری دارم گرم  که در آن زیبایی

اخم و افسردگی و سوگ و نوا نپسدم

مهر را عاطفه را همدوشم  عشق را جاذبه را هموندم

با همه بی جانی  سختی و سوزش نافرمانی  چون خدا میخندم

مست از باده ناب مست از این مهر و محبت  که در آن زاده ایرانی

قرنها پیش تر از  حال که ما زیسته ایم  گفت با خلق جهان  ((راه هموار یکی

است و همان راستی است ))

راستی بذر وفا میکارد  راستی مهر و صفا میآرد  راستی پشت تو را میخارد

مهربانی چو خور و آیینه است  با کفی نان ولرم   جرعه ای آب خنک سفره مان

رنگین است

وعده خلد برین    با شگفتیهایش  که ترا خواسته دیرین است  به سرا پرده

ما  تعارف و تمکین است

با من از قهر مگو  من سرا پا همه از آشتی ام

من همانم که مرا  همره بذر وفا  در دل خاک خدا  بهر امروز خودت کاشته ای

من همان باور و آن ایمانم  که بیادت سبزم   با تو گلبارانم

 

 پاورقی شعر از دوست و استاد ارجمنددکتر وندادیان آخرین بازمانده خاندان زرتشتی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 14:21  توسط فرزاد بهادر  | 

 

 وقتی  زمستان پیر می شود

 در میان سینه دختران شهر

درون باغچه گلهای یخ را

باید کاشت

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:36  توسط فرزاد بهادر 

 

 

 

در حاشیه ای

 به وسعت صلح

می گنجد آسمان کبود

سینه زخمهای من

در قالب مهربانی با

ستیزه جویان حتی

وقتی که سنگ را در دست

کودک چالاک همسایه

با شیشه پنجره اتاق من

آشتی می دهد

باشد تا یاد آورد آن لحظه را

که به او  لبخند و گل

هدیه می دادم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 13:41  توسط فرزاد بهادر 

  نیزه زمستان سر را 

 فرو کرده در مه دوباره 

و دست ویرانگر او

مسیر ضربان اشیا را

همراه سیلاب لحظات

به ما نشان میدهد

 آرام به آرامی روییدن گیاهان

از قامت یخ زده خواب مزارع

مهربانی را بر می چیند

تا زنگ زمستان

تکرار شود دوباره

باید گذشت از کنار او

باید از زمستان عبور کرد

خورشید آرام آرام به طرف آبها راه افتاد

صدای نعره ابرها را شنیده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:57  توسط فرزاد بهادر 

 

 حالا چه شده است که ستاره ها.......

اتفاقا من هم به خود آنها ..

کسی نمی دید در آن شب ما را

شکوفه های سرخ گیلاس که

پشت پنجره را پوشانده بودند

و از اتاق کسی ما را نمیدید و

شب بوی باغچه هم عطر

پیراهنش را به چهره خواب آلود

نسیم می پاشید و ماهی های

 قرمز هم میان حوض در آن

شب مهتابی پشت سایه ماه

که در آب افتاده بود پنهان شدند

اما ستاره گان ...

همچون مجنون بید کنار شب بو

در میان اشک شوقی که در

نگاهمان بود می لرزیدند

حالا چه شده است که روی

 گونه های خیس در میان

اشکهای روان من سرسره بازی میکنند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:39  توسط فرزاد بهادر 

 

 من شعر را از حقیقت

 چشمهای تو میخواندم

غزال تیز پای نگاه تو

در لحظه های واپسین

اسیر دام خود کرد مرا

ای شعر گم شده ام

صدف کدام آرزو

 چشمهای تو را می خواست

 که اینک از آتش نگاهت در آینه

  خاکستری به جا مانده است

  می وزد حریقی سرد

در اتاق تنگ و تاریکم

 این سمند بی هنگام کدام

پاییز بود از پیله اش پرید

همچون پروانه تا من

 شاهد تعبیر رویای

 خزان باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 13:20  توسط فرزاد بهادر 

  

سپیده دم و نسیم و کبوتر

همراه

 نی لبک و ماه و ترانه

زیبا ترین قطعه طبیعت

 را می سرایند

از آغوش شیرین نخلستان

روزی که

 زمزمه های سوختن

 می رقصند 

با  رایحه سلام تو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 14:0  توسط فرزاد بهادر  | 

 

اعتبار ما

باور و یقین ما است

روزی که

از بعد تنهایی دستهایت

آن آشنای ماندگار زندگی

مرگ را می شکافتی برای من

از هم گسستگی اعتبار تو

آشکار شد

بر خطوط گلایه و موعظه ات

پاپی من مشو

در پس و پیچ زمانه

همراه جاده ها دیگر

تنها اشاره نسیم است

به کودکی اشیا

و اشک شب

این شادمانه فروغ و روشنی .شبنم

که در پشت نگاه منجمد وهم

در خیال چیدن سیب و ترانه

راه را به من نشان میدهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:50  توسط فرزاد بهادر  | 

 

مساحتی

به اندازه کوچکی ی  دستهای او

نیاز داشتم

تا تمام

اصول مقدس را

قبل از تولد مسیح

در میانش تولد بخشم

اکنون

این نجوا

شکل میبخشد

به تمنای من

 که ساحت واژه ها

تنها قلمرو شاعران است




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:17  توسط فرزاد بهادر  |